قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

شب

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۱ | 19:34

خیلی کلافه ام

دلم میخواد گریه کنم. خون گریه کنم

خوشی؟ کجاست؟ هر نفسم غمه

معدود تنشهای توی خونه هم قوز بالا قوز

دلم پره

الف نیس گاهی حس میکنم به شدت ازش دورم

بطور خلاصه تحت فشارم

اینهمه دویدن خودم هم میدونم آخرش هیچی نیس!

کل ماه کار میکنم ته ماه پولی دارم که کفاف نیازهای اصلیمو نمیده اما برا نیازهای به شدت غیرضروری کافیه.

خستم و دردناک

دلم میخواد بایستم دست بزنم به زانوهام و نفسی تازه کنم.

شب که موندگار نیس

تموم میشه این شب

سایه مرگ

توسط Bluepetus | دوشنبه پنجم دی ۱۴۰۱ | 8:51

چند ماهی‌است که مرگ روی کل زندگیم سایه انداخته. دیگه برای خیلی چیزها تقلا نمیکنم. زندگی عاریه‌ای شده که هر لحظه ممکنه از کفم بره.

اخلاقم بهتر که نشده غصه‌هایی هم دارم اما جنس همه چیز فرق کرده.

نه خوشی‌هام خوشی‌های قبلیه و نه غصه‌ها همون غصه‌ها.

هرچند کابوس‌هام گاهی درمورد پدرم هست که خیانتیش رو داره به بقیه میگه. و من تو خواب بال بال میزنم و وقتی بیدار میشم از نفس افتاده‌ام.

آره روز قبلش هم به این چیزها فکر کرده بودم. اما فورا سرم رو گرم چیز دیگه‌ای کردم و افکارم توی خواب دستگیرم کردن.

بهرحال این روزها همه چیز برام نوایی از مرگ داره.

حتی خورشید طلایی اول صبح.‌..

فکر میکنم ممکنه پرتوهای طلاییش رو ازم بدزدن.

زندگی...

نه زندگی نمیکنم

ولی زنده‌ام

یا اگر زندگی میکنم زندگی رو متعلق به خودم نمیدونم.

دلم نمیخواد بمیرم.

دلم نمیخواد بقیه بمیرن

تحت فشار

توسط Bluepetus | شنبه سوم دی ۱۴۰۱ | 18:21

پدرم افتاده رو مود قلدری

آی دلم و سوزوند امروز آی سوزووند...

البته قبول دارم یکم لوسم.

لوس که خب بقیه میگن من میگم حساس.

ادم ریزبینیم چیزی و ببینم دیگه دیدم.

خب من از هرگونه ضعف در مقابل پدر و مادرم بیزارم.رفتم سرکار فقط به همین خاطر که با نیازهام کنترلم نکنن. که نتونن بگن فلان کردیم چرا قدرمونو نمیدونی. همیشه کم خواستم همیشه پا گذاشتم رو نیازهای مالی. اما درمورد نیازهای عاطفی آسون گیر نبودم و نیستم.

همین امروز که تحت فشار کار بودم داشتم فکر میکردم حداقل اگه پول نیرو محرکه بود واسم یه پاداشی در قبال فشار کار دریافت میکردم. اما بعد یادم اومد کار برا من استقلاله! جدا شدن از پدرم هست.

پدرم آدم وحشتناکی نیست. اما خب توقعات عاطفی من رو نمیتونه جوابگو باشه. قابل اعتماد و قابل تکیه نیست. هر وقت یطوره. نمیشه روش حساب کرد.

بهرحال امروز له شدم.

یه داستان هم خوندم درمورد کسی که در نیزار کشته شدن ادمهایی رو دیده بود. شاید این اشکی از چشمم چشمه‌وار پایین میاد بخاطر اونه.

درس کار خانواده تحت فشارم...

اوه

توسط Bluepetus | جمعه دوم دی ۱۴۰۱ | 8:48

مادرم نتونست حرفهای خوبی بهم بزنه. یعنی وقتی بهش گفتم از فلان حرفش ناراحت شدم بهم توپید که چرا فلانی چنین گفته ناراحت نشدی.

اما بعد توی واتس اپ واسم یه چیزایی نوشت که کنار من حالش خیلی خوبه اونقدر بهش خوش میگذره که متوجه حرفهاش گاهی نیس و چقدر واسش ارزشمندم و...

باورم نمیشه هنوز. مادرم گاهی گفته بهت افتخار میکنم یا قربون صدقه‌ام بره اما این حرفها از جنس دیگه‌ای بودن.

نمیتونم راحت هظمشون کنم. خیلی بیشتر از حد تصورم محبت و اعتماد درش موج میزد.

پدرم شخصیتش باز عوض شده. باز که میگم مدت کوتاهی نیست اما چون آروم شکل گرفت الآن به چشم میاد.

گاهی نگران میشم دچار فراموشی یا زوال عقل نشه.

الف... دلم خیلی واسش تنگ شده. گفت من و میبخشه و وقتی یه سفر دو روزه رفت جایی واسم یه هدیه هم خرید. گفت وقتی دیدیم همو بهم میده.

ذوق هدیه گرفتن یه چیز دیگس. ربطی نداره که الان من قدرت خریدم از چیزایی که میخوام بیشتر شده.

گاهی به فکر فرو میرم که واقعا بهش خیانت کردم؟ اون صمیمیت اولش از بیخیالی من شروع شد هیچوقت ندیده بودم اون پسر به فکر چیزی جز درس باشه. چنان حرصی برا درس میخورد که بیا و ببین. فکر نمیکردم حتی ماشین داشته باشه. و وقتی تو ماشینش نشستم بخواد از ماشین‌هایی که دارن بگه یا از خانوادش یا از خودش...

قبول دارم زیاده‌روی کردم شایدم برا راحتی خودم،خودمو گول هم زده باشم. بهرحال درس گرفتم.

اما خوشم نمیاد از شنیدن بخشیدمت از الف. چون حس خیلی گناهکار بودن بهم داد.

در آخر چقدر عاشق کتابهام! البته قدرت معجزه‌اشون واسه درست کردن آدمها رو چندان قبول ندارم. کسی که بخواد گمراه و آدم‌فروش باشه هزار کتاب هم درش اثر نداره. البته شاهنامه شاید داشت. بالاخره یکم هم شبیه تاریخه. شاید بخونه ببینه چه از عرش به فرش میشه کشیده شد.

انسان عجیب چیزیه.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .