توسط Bluepetus
| جمعه دوم دی ۱۴۰۱ | 8:48
مادرم نتونست حرفهای خوبی بهم بزنه. یعنی وقتی بهش گفتم از فلان حرفش ناراحت شدم بهم توپید که چرا فلانی چنین گفته ناراحت نشدی.
اما بعد توی واتس اپ واسم یه چیزایی نوشت که کنار من حالش خیلی خوبه اونقدر بهش خوش میگذره که متوجه حرفهاش گاهی نیس و چقدر واسش ارزشمندم و...
باورم نمیشه هنوز. مادرم گاهی گفته بهت افتخار میکنم یا قربون صدقهام بره اما این حرفها از جنس دیگهای بودن.
نمیتونم راحت هظمشون کنم. خیلی بیشتر از حد تصورم محبت و اعتماد درش موج میزد.
پدرم شخصیتش باز عوض شده. باز که میگم مدت کوتاهی نیست اما چون آروم شکل گرفت الآن به چشم میاد.
گاهی نگران میشم دچار فراموشی یا زوال عقل نشه.
الف... دلم خیلی واسش تنگ شده. گفت من و میبخشه و وقتی یه سفر دو روزه رفت جایی واسم یه هدیه هم خرید. گفت وقتی دیدیم همو بهم میده.
ذوق هدیه گرفتن یه چیز دیگس. ربطی نداره که الان من قدرت خریدم از چیزایی که میخوام بیشتر شده.
گاهی به فکر فرو میرم که واقعا بهش خیانت کردم؟ اون صمیمیت اولش از بیخیالی من شروع شد هیچوقت ندیده بودم اون پسر به فکر چیزی جز درس باشه. چنان حرصی برا درس میخورد که بیا و ببین. فکر نمیکردم حتی ماشین داشته باشه. و وقتی تو ماشینش نشستم بخواد از ماشینهایی که دارن بگه یا از خانوادش یا از خودش...
قبول دارم زیادهروی کردم شایدم برا راحتی خودم،خودمو گول هم زده باشم. بهرحال درس گرفتم.
اما خوشم نمیاد از شنیدن بخشیدمت از الف. چون حس خیلی گناهکار بودن بهم داد.
در آخر چقدر عاشق کتابهام! البته قدرت معجزهاشون واسه درست کردن آدمها رو چندان قبول ندارم. کسی که بخواد گمراه و آدمفروش باشه هزار کتاب هم درش اثر نداره. البته شاهنامه شاید داشت. بالاخره یکم هم شبیه تاریخه. شاید بخونه ببینه چه از عرش به فرش میشه کشیده شد.
انسان عجیب چیزیه.