پدرم افتاده رو مود قلدری
آی دلم و سوزوند امروز آی سوزووند...
البته قبول دارم یکم لوسم.
لوس که خب بقیه میگن من میگم حساس.
ادم ریزبینیم چیزی و ببینم دیگه دیدم.
خب من از هرگونه ضعف در مقابل پدر و مادرم بیزارم.رفتم سرکار فقط به همین خاطر که با نیازهام کنترلم نکنن. که نتونن بگن فلان کردیم چرا قدرمونو نمیدونی. همیشه کم خواستم همیشه پا گذاشتم رو نیازهای مالی. اما درمورد نیازهای عاطفی آسون گیر نبودم و نیستم.
همین امروز که تحت فشار کار بودم داشتم فکر میکردم حداقل اگه پول نیرو محرکه بود واسم یه پاداشی در قبال فشار کار دریافت میکردم. اما بعد یادم اومد کار برا من استقلاله! جدا شدن از پدرم هست.
پدرم آدم وحشتناکی نیست. اما خب توقعات عاطفی من رو نمیتونه جوابگو باشه. قابل اعتماد و قابل تکیه نیست. هر وقت یطوره. نمیشه روش حساب کرد.
بهرحال امروز له شدم.
یه داستان هم خوندم درمورد کسی که در نیزار کشته شدن ادمهایی رو دیده بود. شاید این اشکی از چشمم چشمهوار پایین میاد بخاطر اونه.
درس کار خانواده تحت فشارم...