چند ماهیاست که مرگ روی کل زندگیم سایه انداخته. دیگه برای خیلی چیزها تقلا نمیکنم. زندگی عاریهای شده که هر لحظه ممکنه از کفم بره.
اخلاقم بهتر که نشده غصههایی هم دارم اما جنس همه چیز فرق کرده.
نه خوشیهام خوشیهای قبلیه و نه غصهها همون غصهها.
هرچند کابوسهام گاهی درمورد پدرم هست که خیانتیش رو داره به بقیه میگه. و من تو خواب بال بال میزنم و وقتی بیدار میشم از نفس افتادهام.
آره روز قبلش هم به این چیزها فکر کرده بودم. اما فورا سرم رو گرم چیز دیگهای کردم و افکارم توی خواب دستگیرم کردن.
بهرحال این روزها همه چیز برام نوایی از مرگ داره.
حتی خورشید طلایی اول صبح...
فکر میکنم ممکنه پرتوهای طلاییش رو ازم بدزدن.
زندگی...
نه زندگی نمیکنم
ولی زندهام
یا اگر زندگی میکنم زندگی رو متعلق به خودم نمیدونم.
دلم نمیخواد بمیرم.
دلم نمیخواد بقیه بمیرن