گرمه هوا
من خیلی ناگهانی دارم بزرگ و شجاع میشم.
از آمپول کمتر میترسم.
کارهایی انجام میدم که قبلا نمیتونستم.
ریسک پذیریم بیشتر شده
و خیلی چیزها هم مثل قبل مونده
مثلا همچنان بهترین و شاید تنها دوستم الف هست. کسی که با تمام خوبی ها و بدی ها باز دوستم داره.
دوست هایی دارم که برا اینکه قبولم کنن باید بخش هایی از خودم رو سانسور کنم.
مثلا درمورد یکی از اونها اگر اضطرابی به جز موارد درسی و کاری داشته باشم، کلافه میشه و انگار حوصله من رو نداره
خب اینجور دوستیای واقعی نیست.
یا کسی که بدی هامو بزرگنمایی میکنه
یا کسی که در کنار من بهش خوش نمیگذره
و چن تا دوست از دوران قبل که دیگه کنار هم نیستیم و زندگی هامون خیلی فاصله گرفته که البته بهانه خوبی برای دورشدن قلبمون نبود من سعی کرد صمیمیتمون رو حفظ کنم، نشد ولی.
چن روزی هست کمتر با الف صحبت میکنم نه که نخوایم درگیریم. هم کمبودش رو حس میکنم و هم حس خوبی دارم. حس راحتی.
یه فرصتی هست که با خودم تنها تر باشم.