امروز صبح میدویدم و از هوای محشر صبح لذت میبردم. مدتیه که جای مشخصی برای دو میرم. پسرهای جوون و نسبتا جذابی هم هستند که اونها هم مشغول ورزش هستن. اما هیچوقت هیچی از هیچکس نشنیدم. هیچکس نخواست با من اشنا بشه. با اینحال انقدر این برنامه بحالم رو خوب میکنه که تاب آوریم برای کار و کل هفته بیشتر میشه. امروز اما ینفر بهم صبح بخیر گفت. سرم و بالا آوردم و آقای مسنی رو دیدم که بعد پرسید بدویم؟ شدیدا حرصم گرفت. بعد این همه وقت یه نفر بهم توجه کرد اونهم انقدر مسن!
دیروز هم یه خانم مسن پرسید کلاس چندمم؟ من دارم خودم و برای 30 سالگی آماده میکنم. آخه این انصافه؟
این دو روز مسن ها بدجور دارن حرصمو درمیارن. جوون ها هم که هیچ! اصلا من و نمیبینن.
داشتم حرص میخوردم که کجای راه و اشتباه رفتم که وضعیتم اینطوریه. با یه مرور سریع خندم گرفت. کل راه و !!!!!!!!
بشر چنین موجودیه. در حالی که تمام تلاشش اینه که از عقلش استفاده کنه تهش میبینه بد اشتباه کرده. اینهم باگ انسان بودنه.
یادم میاد گروهی شرکت کرده بودم و صحبت میکردیم درمورد رنج هامون. ینفر اصلا درک نمیکرد که خیانت پدرم تو زندگی من چطور اهمیتی داره و با بی اهمیتی گفت خیلی سادس هر روز به خودت بگو به من چه! اونموقع شرمم بیشتر شد که اگه انقدر سادس پس چرا من دارم جون میدم؟ چرا انقدر حالم بده؟ چرا نمیتونم؟ حالا میفهمم. حالا میتونم خودمو تو آغوش بگیرم و به خودم بگم بمیرم برات که چنین رنج غیرمنصفانه ای رو اینهمهههه مدت تحمل میکردی. حالا دیگه از خودم متنفر نیستم. از خودم عصبانی نیستم. بابت گذشته خودمو سرزنش نمیکنم. در عوض ممنونم از خودم که دووم آوردم. ممنونم که سعیم و کردم.