اینکه یه روز خیلی حالم بده یه روز خیلی خوب، شاید بنظر بیاد مودی ام. اما روز قبل زخم هام تازه شده بودن و من غرق درد خودمو حمل میکردم و به کارهای روزانه ام میرسیدم.
روز بعد که امروز باشه رهایی خاصی رو حس کردم، یادم میاد بعد از ماه ها تراپی، تراپیستم یهو پای تخته سوال هایی کرد و جواب های منو نوشت. من انگار نفهمیده بودم چی و میخواد بهم نشون بده. تاکید کرد نگاه کنم به تخته و یهو شوک شدم. من از پدرم متنفر بودم نه به این دلیل که پدر بدی بود به این دلیل که همسر بدی برای مادرم بود! و خب من چه کاری ازم برمیاد؟ منی که خارج از رابطه دو نفره اشون بودم، از همه بی گناه تر و از همه ناتوان تر بودم، اما بار خیلی زیادی روی دوشم بود. فکر نمیکردم روزی بیخیال کنترل پدرم و پرستاری از مادرم بشم اما حالا من دارم به ب فکر میکنم. این معجزه اس. من زنده شدم. من دارم زندگی میکنم. دارم علائقم و پیدا میکنم. این موضوع چطور خوشحالی نداره؟ حتی الان از شوق اشک توی چشمم حلقه زده. دو سه سال پیش آرزوم این بود که اگه غصه جدایی میخورم کاش غصه خودم باشه نه پدر و مادرم. اما من بالاخره تونستم برا زندگی شخصی خودم وقت و انرژی بذارم. تکلیف رابطم و با الف روشن کنم. و زندگی عاطفیم و پیش بگیرم. امسال خیلی قشنگ بود. پاییز حتی از تابستون هم شادتر شدم.
حالا جدا از این خوشحالیا ب چرا بهم پیام نمیده😑😂 مثل اینکه سرش شلوغه ولی اخ دیوونه کننده اس منتظر موندن. اشکال نداره صبرم زیاد میشه.