بغض گلومو خراش میده. یکی از پناهگاه هایی که داشتم باشگاه بود. اول مخالف بودم مادرم هم بیاد. حس میکردم اخرش اونقدر خودشیرینی میکنه که اونجا رو بیشتر از من تصاحب کنه. حالا دیگه برام پناهگاه نیس. وقتی ازش خیلی ناراحت و بیزارم کنارش توی کلاس قرار میگیرم و دائم نگرانم این بیزاری و دوری به چشم بقیه دیده بشه. کاش هیچوقت موافقت نمیکردم که بیاد. امروز خیلی ناراحتم. با اینکه شب خوبی گذروندم با ب کمی حرف زدم. حتی خواب های خوبی دیدم اما به آسیب هایی که دیدم فکر میکنم. امروز خشمم از مادرم رو سر یه بچه خالی کردم. بابت این شدیدا نیاز به گریه دارم. اما نمیشه. زندگی منتظر نمیمونه اشک هامو پاک کنم. احساس نیازم به مادرم بیش از هر چیزی آزارم میده. محبت احمقانه ای که نسبت بهش دارم. اینکه بدون اینکه از رفتارش ذره ای پشیمون باشه من با مهربونی و از سر نیاز میبخشمش. میخواستم امروز فعالیتم و کم کنم. اما برا اینکه نیازم به مادرم کمتر شه باید با آدمهای دیگه بیشتر ارتباط بگیرم.
باید بیخیال شفا دیدن از سمت مادرم باشم. فکر میکردم عوض شده اما به راحتی برمیگرده به خودخواهی هاش. قبل از اینکه شبیهش بشم باید به خودم بیام.