از صبح که بیدار شدم دلم بدجور میخواست الف و لت و پار کنم. ازش عصبانیم در حدی که بدم نمیاد تخریب شخصیتیش کنم. یا اصن فقط ازش بپرسم چطور دلت اومد؟ بعد از اونهمه مدت که باهم بودیم، اونهمه رازهای همو میدونستیم، چطور تونستی چیزی از من مخفی داشته باشی به اون بزرگی! الکی بازی کرد که بی دلیل نتونسته گوشی و نشون بده. ولی بعد هی ذره ذره چیزهای بیشتری گفت و دلایل دیگهای اورد. آخه چطور تونستی؟ کم باهم نبودیم. کم با هم صمیمی نبودیم. کم بهت اعتماد نداشتم. چطور تونستی اینجوری کلک بزنی و صداشو در نیاری.
از اینکه باعث شد خنگ و ساده لوح بنظر بیام ازش عصبانیم. از اینکه رابطمون کوتاه مدت نبود ناراحتم. لیاقت من و نداشت. بهرحال نمیشه از اینکه قلبم و شفا داد ساده بگذرم. اما حرصم میگیره ازش. حالا من چطور با کسی یه رابطه اون شکلی بسازم؟ اصن خودش دورم و از هر پسری خالی کرد خودشم جیم زد.
کی حاضره چیزهایی که با الف تجربه کردیم و تجربه کنه باهام؟ تو اوج سرما باهم قدم بزنیم. در بدترین وضعیتم کنارم بمونه. مشوقم باشه. حسود نباشه برا پیشرفتم. دلسوز باشه. سلامتیم براش مهم باشه...
الف گیجم میکنه. نمیفهمم تجربه خوبی بود یا نه. اگه پنهان کاری آخرش نبود بازم عصبانی میشدم که نخواست با من بمونه و بخاطر من هزینه زیادی تو عمر و زندگیش بده اما با وجود پنهان کاری به کل اون چند سالی که باهم بودیم شک کردم.
تصور اینکه حرفهای خصوصی ای با دوستاش میزد که نباید میزد عصبانیم میکنه.
بگذریم.
الف دیگه تموم شد.