کم کم داریم آماده میشیم برای جدا شدن. مطمئن نیستم اگه پیرشم پشیمون نشم. که میشد ریسک کرد میشد سختی هایی و تحمل کرد... شاید دیگه عاشق نشم، شاید با هیچکس انقدر رفیق نشم، شاید خیلی تنها بمونم...
خیلی غمگین نیستم، از تنهایی بعد از الف میترسم.
به خودم وعده دادم فردا صبح زود برم برای دو. دارم دیر میخوابم. دلم میخواد بزنم زیرش. ولی به اعتماد کردن به خودم نیاز دارم. به خارج شدن از منطقه امن. باید کمتر تو خونه بمونم.
یه برنامه هایی دارم. تو گروه هایی باید عضو شم که ارتباطم با جامعه بیشتر شه.
یه شخصیت بود توی فیلم، احساساتش رو خیلی حس میکرد و میتونست ابراز کنه. چقدر واسم قشنگه. امیدوارم بتونم اونطوری شم. من احساساتم رو اغلب سرکوب کردم، غم، اضطراب حتی شادی هام رو. شرم گاهی دمار از روزگارم دراورده. بخشی از مشکلاتم از شرم بود.
الف....یادم رفته نقاط منفی شخصیتش رو. فقط خوبی هاش تو ذهنم مونده. فقط ازش ممنونم. در حالیکه خیلی دوستش دارم، دارم ازش جدا میشم. بخاطر کمترین تعداد اشک توی این مرحله، شک میکنم دوستش دارم یا نه.
دوستش دارم. حتی بدی هاش تصویر خوبش رو تو ذهنم مخدوش نمیکنه. ازش ممنونم. اگه امروز این آدم هستم، اگه از روزهای سیاهم گذشتم، حتی اگه تمایل به ازدواج دارم همه بخاطر اونه.
خوش شانس بودم که شناختمش.
راهمون از هم جداس. بهتره جدا شیم. آمادگیش رو هم داریم. یه مدت روزهای سختی رو سپری میکنم احتمالا. عادت داشتم هر اتفاق خوب یا بدی بیوفته سریع به اون بگم. به خطوط چهرش عادت دارم، اخلاقیاتش هم قشنگ بود. نکات منفی به چشمم نمیاد. امیدوارم هر وقت یادم اومد احساس شادی کنم از تجربهای که باهاش داشتم و براش دعاهای خوب کنم.
امیددارم هردو زندگی خوبی بسازیم