میدونید چی شد؟
الف عقلش بهش گفت بره. عقل من هم بهم گفت اما اهمیت ندادم. گفتم هنوز هم وقت هست بعدا یه کاری میکنم.
اما الف عقلش بهش اخطار داد، نه برای بار اول... که چندمین بار...
نمیدونم میخواست من رو بتروسونه که ممکنه از دست بدمش یا واقعا قصد رفتن داره.
طولانی ترین و عمیق ترین دوستی که تا این لحظه از عمرم داشتم رو با اون تجربه کردم. اولین حس دوطرفهای که داشتم. و خیلی اولینها و عمیقترینهای دیگه...
میدونم ممکنه با آدمهای دیگه هم خوشبخت بشیم؛ حتی شاید خوشبختتر... اما قلبم پاشو کرده تو یه کفش، فقط الف رو میخواد.
الف! الکی اسمش رو الف نذاشتم.
میگه آروم آروم رابطمونو کم کنیم و تا چن ماه آینده کامل جدا شیم. اما آروم آروم به این راحتیا که نیس. شاید یکی تونست یکی نتونست. البته در هرصورت بهتر از اتمام ناگهانی بنظر میرسه.
من که دلم میخواد پشیمون شه. به این نتیجه برسه که واسش قابل تحمله. بتونه کنار بیاد.
گاهی پیش اومده دعوا کردیم و دلم میخواسته تموم شه. اما الآن از اون موقعها نیست.
نمیتونم فعلا جدی بگیرم. امیدوارم پشیمون شه