امشب دیدم اشکام شروع کردن به نافرمانی. دوباره خشکم زده بود و انگار ریههام سفت شده بودن. لباسامو پوشیدم با پدرم رفتم بیرون. آهنگهایی که دوست نداشت رو میزدم و از اینکه دوستشون نداره کیف میکردم😂😂😂
یکم رانندگی تمرین کردم و وقتی برگشتم حالم عادی بود. فقط برا اینکه بدقول نباشم باید ورزش کنم و پروژهای که حسابی کششششدار شده رو انجام بدم. پس میشه گفت گاهی باید فرار کرد. سریع یه لباس معمولی پوشید و از مهلکه جون سالم به در برد. راستش از غصه خوردن اونقدرم نمیترسم بیشتر ترسم از اینه که بخاطر غصههام بیماری جسمی بگیرم. چون اخیرا مضطرب که میشم تغییراتی توی بدنم حس میکنم. امروز داشتم به ینفر فکر میکردم که ابراز علاقه کرد و من خشن برخورد کردم حتی گفتم حسش هوسه. الآن یکم عذاب وجدان دارم. پشیمونم. میشد بهتر رفتار کرد. آدم هَوَلی هم نبود. فقط قبل از اینکه خوووب بشناستم ابراز علاقه کرده بود. الآن میفهمم اینکه دوست داشتن کسی رو نمیتونستم باور کنم برمیگشت به اینکه خودم رو دوست داشتنی نمیدونستم. و اینکه من یه عالمه نقاب داشتم. پیش هرکسی یه آدم خاص بودم. یکی من رو عرغرو میدونست یکی باورش نمیشد عصبانی شم، یکم من رو ساکت میدید یکی من رو احساساتی. الآن خودم رو دور کردم از کسایی که نیاز به ماسک دارن و با بقیه خودواقعیتری هستم. بازهم ماسک دارم. شاید فقط مقابل آقای الف خالص باشم. اون باهوش تر و با دقت تر از اینه که بتونم ماسکی بزنم. یعنی ماسک هم بزنم بیفایدس. پیشش زود لو میرم. و من چقدر عاشق اینجور دیده شدنم. پدرم نمیبینه من رو. معمولا سعی میکنم نسبت به خودم حساسش کنم. نسبت به سلامت روحیم، سلامت جسمی و حتی روابطم. اما پدرم بیتفاوته معمولا. یبار گفت بخاطر یه مشکل جسمیم همیشه نگران بوده، کیلو کیلو قند تو دلم آب شد. وقتی به دنیا اومدم انقدر نسبت بهم بیتفاوت نبود. مادرم من رو کشید سمت خودش و به مرور از پدرم دور شدم و الآن ... نمیدونم شاید به این دلیل هم نباشه. بهرحال تلخه. مامانم داره از خودشیفتگی فاصله میگیره. خوشحالیم رو ترس از برگشتش خنثی میکنه.
در مورد آقای ی خیلی دلم میخواد دوست معمولی باشیم باهم. دلم نمیخواد رابطه عاشقانهای بینمون باشه. اما از رفاقت باهاش بدم نمیاد.
همچنان تصمیم خاصی نگرفتم اما برنامهزندگیم رو شلوغتر کردم. فعلا همینقدر بسه. تلاش کنم سلامتم رو حفظ کنم.