امروز روز خاصی بود. حتی از دیشب میدونستم قراره روز خوبی باشه. یعنی حدس میزدم.
هوا ابریه. یه آهنگ فرانسوی در حال پخشه و من نمیدونم بخاطر چی اما پر از احساسم. وجودم پر از بالرینه که رها و شاد میرقصن. بدون اینکه پاهاشون درد یا آسیبی داشته باشه. توی قلبم هزار پرنده آزادانه اوج میگیرن و دوباره روی شاخهی درختها آروم میگیرن.
ابرها برای من یادآور دوردست هستن. آیندهای نه چندان نزدیک...
میدونم هنوز یه گل ساقه شکسته و نابالغم. میدونم گاهی گلآلودم و هنوز ممکنه ساعاتی نفسهام بند بیاد. میدونم هنوز اطمینانی به زندگی نیست. ولی مگه میشه آهنگ های زیبا گوش کرد، به ابرها خیره شد و امیدی نداشت؟
از فردا با دوستم چالش ورزش گذاشتیم. حداقل نیم ساعت فعالیت بدنی خواهم داشت. البته من هنوز کتاب افسردگی چرا رو شروع نکردم.
شاید هفته دیگه خوشگذرونی تک نفرم رو انجام بدم. هنذفری و مقداری غذا برمیدارم و توی شهر غوطه ور میشم. شاید کاغذ و قلم هم با خودم ببرم. ممکنه ایدههایی به ذهنم برسه.
شاید کمکم وقتش رسیده که روزهای بهتری واسم رقم بخورن. هنوز از بیمارشدن میترسم. بیماری که بخاطر حال روحی بد باشه... اما از خودم داره خوشم میاد.
هنوز تصمیمی نگرفتم برا زندگیم. اما کم کم جرات تصمیمگیری هم پیدا میکنم. بالاخره درستش میکنم. قلق هودم دستم میاد، ۶تا۹ شبمو پر میکنم. آخرش که زندگی یه روی خوش نشون میده، نمیده؟