گاهی مشغول انجام کاری هستم و انگار خیلی مشتاقم، ناگهان از خودم میپرسم، اگر هیچ کسی اینجا نبود، باز هم همینطور مشتاقانه مشغول به انجام کار میشدم؟ و بعد به خودم شک میکنم. آیا میخواهم جلب توجه کنم؟ آیا دنبال احساس خاص بودن هستم؟ آیا برای پذیرفته شدن در آنجا تلاش میکنم؟ آیا انقدر آن کار را دوست دارم که اگر هیچکس نبود و ندانست هم همانقدر وقت بگذارم؟
چه شناخت کمی!
چقدر راحت انگیزه هر کس از انجام کاری را حدس میزنم در حالیکه حتی نسبت به انگیزه خودم هم ناآگاهم.
اگر کسی متوجه من نبود، من چه چیزی را دوست داشتم، چه رفتاری داشتم و مشغول انجام چه کاری بودم؟
باید اعتراف کنم که خودم را خیلی کم میشناسم.
خودم رو گم کردم. میدونم تا اینجا یکم ادبیتر نوشتم. بیخیالش...
من کیم و چی دوست دارم؟
شاید زندگیم شبیه هندونه باشه و تازه دارم میرسم به گلش. شایدم موج باشه کمی اوج بگیرم و بعد حسابی پایین برم.
شاید زندگی سطح ناصافی باشه با ناهمواریهای ملایم!
نمیدونم. فقط میدونم دلم میخواد قدری بهتر از گذشته باشه.