قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

دشمن‌هایی که دشمن نبودن

توسط Bluepetus | شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰ | 23:28

ولی پدر من چقددددر بدبخته!

تو خونه نامرئی‌ترینه. خرج همه رو میده، همه جور حمایت مادی معنوی فلان. احترام خیر. محبت خیر. مادرم حق به جانب و طلبکاره مدام و همه دورش میچرخن. از وقتایی که میگه یجاش درد میکنه متنفرم. من هر چیزیم هم بشه توجه زیادی نداره خودش همون درد و مشکل براش پیش میاد یجور برا همه میگه انگار یه چیز عجیب و وحشتناکه و یه اهمییتی برای دردهای خودش قائل میشه خشمم رو برمی‌انگیزه. یجورایی رویکردهای خودشیفتگی داره.

پدرم صداش درنمیاد برا مخالفت. کاملا سرکوب شده. از خواسته‌هاش زیاد نمیگه. خواسته شخصی هم که نداره. اغلب خواسته‌هاش برا کل خونس.

با اینکه خیلی مظلوم و مهربونه اما ارهای ناعاقلانه‌ای گاهی ازش سرمیزنه که من نمیتونم بهش تکیه و اعتماد کنم. وقتی دلم تنگ میشه، وقتی دلم میسوزه واسش وهر وقت دیگه، جلوی محبتم رو میگیرم. با خودم میگم نه الآن وقتش نیس. میترسم باز بهش دل ببندم، باز بهش امیدوارشم و یجوری باز دلم بشکنه. تحملندارم یهو بدجنس ببینمش. ببینم خیلیخشن داره میخنده ومیتازه به زندگی. اینجوری سرخورده دیدنش هم دلمبه درد میاره.

مادربزرگم چطوره؟ دقیقا شبیه مادرم. پدربزرگم چی؟ دقیقا شبیه پدرم.تا الآن با خودم میگفتم چرا همه مردا شبیه بچه‌ان؟ الآن میفهمم خانم‌های اطرافم مادرن، مدیرن، ناظمن... هر چیزی جز همسر! یبار مادرم سر یه مسئله بی‌اهمیت باهام قهر کرد، این واسه بعد از ۱۸ سالگیم بود اون روزا باهام خیلی بهتر از دوران قبلش رفتار میکرد، آخر شب رفتم بغلش کنم، بغلم نکرد! خیلی دلم شکست. غرورم که له شد هیچ، مادرم محبتش رو ازم دریغ میکرد اونم واسه مسئله‌ای به شدت بی‌اهمیت. از اون موقع به بعضیبرخوردهای مادرم با پدرم بیشتر حساس شدم. وقتی پدرم میرفت کنار مادرم و مادرم پسش میزد. وقتی به اغلب حرف‌ها و رفتارها و احساساتش، بی‌احترامی میکرد و اغلبداشت پدرم رو تحقیر میکرد. یه مدت منم خوشم اومده بود اینابهت مردونه رو بشکنم! اما پدرم هیچوقتمحبتش رو ازم دریغ نکرد، هیچوقت تاس ننداخت که چقدر بهم توجهو محبت داشته باشه و من اغلب نمیدیدمش. انقدر ازش دور بودم، انقدر اون ازم دور بود که نمیتونستیم همدیگه رو دوست هم بدونیم. من لشکر مادرم بودم، کسی که وظیفه داشت از مادرم نهایت محافظت و حمایت و محبت رو داشته باش. با دشمناش بجنگه. پدرم هم بزرگترین دشمن مادرم بود. خب پدرم دل خوشی ازم نداشت از این لحاظ. پدرم  فرد بی‌مسئولیتی بود که دائماخرابکاری به بار میاورد و  خوشبختی مارو بهم زده بود. از یه طرف پدر و دختری بودیم که خیلی حرف برا گفتن داشتیم. دغدغه‌های مشابه، خلقیات مشابه...

خیلی غم‌انگیزه این داستان. 

میگن اختلاف بنداز و حکومت کن، مادر من همینکارو کرد. من رو خلاف پدرم و پدرم رو خلاف من کرد و اون بود که از هر سمت محبت میدید. اونم آدم آسیب دیده‌ای هست. پدر و مادر اون هم وضع مشابهی داشتن. و خب همینکه خودشیفتس نشون میده کم آسیب ندیده.

پدر و مادر بودن سخته. فررند بودن سخته. همه چیز سخته:(

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .