یجوری خستهام که تاب هیچ مشکلی رو ندارم. از هر چیزی میترسم. نمیتونم ذوق کنم، خیالپردازی کنم و به آینده امید داشته باشم. تا به هر چیز فکر میکنم سختیها و جنبههای منفی اون به چشمم سخت تر و بزرگتر میاد. هیچ چیزی به وجد نمیارتم. نه کار نه ازدواج نه زندگی مستقل... انقدر بیانگیزه شدم که به تموم کردن کارهام هم اهمیت زیادی نمیدم. فقط زیر پتو کز کردم و غصه میخورم. نه من آماده نیستم که ازدواج کنم و مادرشوهرم باهام بدخلقی کنه که از پدر و مادرم دور شم و عذاب وجدان و احساس گناه بگیرم. آماده نیستم برم سرکار و باهام بدرفتاری بشه. من آماده نیستم که درسم تموم شه و کار پیدا نکنم. تحمل هیچی رو ندارم.
تحمل بیماری رو هم ندارم. میخوام برم تو یه غار و چن سال فقط بخوابم. نه حتی اینو هم نمیخوام.
من از مشکلات میترسممممممممم!