چقدر احمق بودم که فکر میکردم خاصم! دلم میخواد خود گذشتهامو یعنی حدود ۱۷تا ۲۱سالگیمو پاره پاره کنم. خاص؟ مگه خاص هم داریم؟ هر آدمی یه کتابه و هر کسی ارزشمنده. دردها، زخمها، اشتباهات... هممون آدمیم و خیلی شبیه.
خونمون شبیه جهنم شده. مادرم بداخلاق و عضبانی شده و حتی جوابم و هم درست نمیده. پدرم هم یجورایی آمادس که پس زده بشه، اونم بدجوری رو مخمه. خودخواهیا، دروغها، اشتباهاتش... کنار حال مستاصل...
با خودم میگم. زود باش یه چیزی پیدا کن که سر شوق بیارتت. که انقدر به آدمها گیر ندی. انقدر ازشون خرده نگیری... هیچ چیز جذابی پیدا نمیکنم. انگار ذهنم و زندگیم خالیه. خالی از هر چیز خوب. چی بهم شوق میده؟داغی اشک گوشه چشمم...آره این واقعا حس خوبی داشت.
شب، قبلا عاشق شبها بودم. و حالا واسم یه سربالایی تنده.
اولین بار که تصمیم گرفتم با پدرم تلخ برخورد کنم، این جمله تو ذهنم تکرار شد : آدمها شرایطی که باهاش مخالفن رو تحمل نمیکنن، پس اگه تو شرایطی هستی حدت همونه.
الآن که مینمویسم میفهمم چقدر مضخرفه. ولی اونموقع میخواستم به کائنات به دنیا بگم نه حد من این نیست. و میخواستم واسم خیانت پیش نیاد پس با بابا سرد شدم، حرف نزدم...دور شدم...تحمل نکردن و عدم سازگاری شد تابلویی تو دست من که بگم نهههه واسه من پیش نیاد. البته خود اون اتفاق هم خاطراتی رو برام زنده کرد که دردش رو بیشتر میکرد. هنوز در مقابل سازگار شدن با اون اتفاق موضع دارم. نمیتونم اتفاق تلخی که ممکن هست برا هر کسی بیوفته رو بپذیرم. نمیتونم بپذیرم ممکنه آدم مقصر باشه و ممکنه نباشه اما خیانت ببینه. آدم ممکنه حتی خیانت کنه!
انگار این جایی که باید بالغ شم. دست از داستانهایی که آدم خوبا همه ویژگیهای مثبت و آدم بدها همه ویژگیهای منفی رو دارن بردارم. وارد دنیایی بشم که بین ۰ و ۱ بینهایت عدده.
باید بپذیرم بعضی اتفاقها اجتنابناپذیرن. باید پذیرم اشتباه جزئی از زندگیه. عشق قرار نیس علی رغم بیتوجهی تا ابد موندگار باشه.
بپذیرم که نادانی بشر اجتنابناپذیره و هیچ انسانی نمیتونه دانای کل باشه.
بپذیرم که با تحمل شرایطی ارزشم کم نمیشه و همچنان فرد ارزشمندی خواهم بود.
راه نسبتا طولانی تا بلوغ دارم.
اینبار سازش رو تمرین میکنم و البته تفکر صفر و صدیم رو بهتر میکنم.
چقدر نوشتن حالم رو بهتر کرد:)