و پدر برگشت مامان ازش ناراضی نبود و قهر نکرد باهم حرف زدن و خندیدن و من حالم خوب شد!!!!!!
نمیدونم خوشحال باشم که اضطرابم رفع شد یا ناراحت باشم بخاطر علت رفعش.
آخه دختر زندگیت و بکن. بزار هر کار میخوان انجام بدن. چرا انقدر درد میکشی؟
چرا قلب و ریهات از کار میوفته بخاطر چیزی که بهت ربطی نداره؟
آهای خودم؟ چکار داری میکنی؟ چرا این شکلی هستی؟؟؟
واقعا ناراحتم. تا یذره چیزی تغییر کنه من به فنا میرم.
میخوام قوی باشم همونجوری که همیشه بهش تظاهر کردم.
راههای زیادی رو دارم امتحان میکنم. البته خب تاثیر داشتن. اما من نمیخوام بیشتر از این تو این احوال باشم. الآن دردهای روحیم شبیه گرفتگی عضلات شده. یهو خیلی شدید و بعد رها. میخوام دیگه تموم شن. یکم دارم عجله میکنم. بی صبری میکنم. اما خب میترسم اینهمه اضطراب به سلامتیم ضرر برسونه.
باز میگردم باز راهی رو پیدا میکنم و باز بهتر میکنم حالمو.
یه آغوش خیلی محکم تقدیم به خودم. من میفهمم چقدر درد داشت. تو از پسش برمیای. اینارو پشت سر میذاری♡