وقتی پدر و مادرم هستن تنشهایی واسم ایجاد میشه. گاهی از رفتارهاشون حرصم میگیره و عصبی میشم و گاهیم بخاطر توقعاتشون سعی میکنم خودم رو خیلی مشغول نشون بدم و ازشون فرار کنم. وقتی که نیستن هم دچار بحرانهای روحی دیگه میشم. مثلا بحران هویت. ترسهام یهو روی سرم آور میشن و باز تنها که هستم حالم بهتره.
گاهی فکر میکنم نکنه اینا بازی باشه؟ نکنه دلم میخواد زندگیم رو به یه تراژدی تمام عیار تبدیل کنم؟ میدونم دردهام عمق دارن و واقعا حس فشرده شدن میکنم گاهی. اما باز نمیتونم مطمئن باشم که دلم نمیخواد زندگیم رو به تراژدی تبدیل کنم!
دارم به سطوح جدیدی از عدم قطعیت لعنتی میرسم. اما خب چطور از چیزی مطمئن باشم وقتی انقدر راحت خلاف هر چیزی بهم اثبات میشه؟
دلم میخواد یه مدت توی غار زندگی کنم. یه جایی دووووور از همه. بشینم با خودم فکر کنم ببینم با خودم چندچندم. کیم چیم؟
البته چندان امیدوار نیستم به اینکه همین هم جواب بده.
چرا دلم بخواد غرق شم؟ مثلا کسی شنا بلد باشه، بتونه روی آب بخوابه و خستگی زیادی نداشته باشه... درسته اقیانوس عمیقی هست اما اون که شنا بلده، چرا باید سعی کنه غرق شه؟
حس میکنم شنا بلدم اما میخوام خودم رو غرق کنم.
و این غرق شدن و تلاش واسش درد زیادی بهم وارد میکنه. چرا بخوام درد بکشم؟
چرا میخوام خودم رو غرق کنم؟