هر کی زنده موند هم شد جانباز اعصاب و روان. یه دردی میپیچه گاهی تو بدنم نمیدونم از چیه. بنظر میاد از همه چیزه و از هیچ. خجالت میکشم از زندگی شخصیم بگم. وقتی نمیتونم اون چیزهایی که میخوام بنویسم پس کلا نمینویسم فعلا. چه شخصی، چه غیر شخصی.
وقتی صبح خورشید داره طلوع میکنه اگه ابر تو آسمون باشه صحنه بینظیری میشه. میتونم مدت ها بهش خیره شم. یا ماه بین پاره های ابر، حتی مقاومت یه گل به خم شدن در مقابل باد... این همه ظرافت مگه میشه خدا بیخیال آدمها شده باشه؟ به زیبایی های خلقتش نگاه میکنم و آرزو میکنم خودش کاری کنه. بغض دیگه چیز غریبی تو گلوم نیس. هر لحظه میتونم حسش کنم. گاهی از سر غفلت شاد و آرومم. گاه پر از امیدم... ولی در نهایت سوگوارم.
برام خیلی مهم نیس رابطم با چ چطوریه، یا کار و پروژه ام چطور میگذره، انگار استپ شدم فعلا.