امروز و امشب از بدترین روزا و شبای زندگیم بودن. یه تلفنچی تو یه بحث ساده بخاطر درست نشنیدن عبارت ۰۳ بهم گفت باید سمعک بگیرم. همکارهایی که قرار بودن اخراج بشن به کسی که زیرآبشونو زده بود بیشتر از من اعتماد دارن! مدیرعامل اشتباه فاحشی کرده بود که حتی نمیفهمیدش و دنبال این بود که روزنه ای برا فریاد کشیدن سر من پیدا کنه. چ من رو کل امروز ندید. اخیرا عجیب نامرئی شدم واسش. از شدت اضطراب ۳ نصفه شب بیدار شدم درحالیکه دیشب هم کمتر از ۴ ساعت خوابیده بودم. با این ساعت خواب گویا من خلبان هواپیمای جنگیم! فردا صبح اگه همه چی خوب پیش بره من پشت میزم تو شرکت دارم مثل خر کار میکنم و استرس کارهای باقی مونده رو میکشم. امشب انقد بیدار بودم و حرص خوردم که گرسنه شدم. وقتی بدخواب میشم و میدونم به خواب نیاز دارم اشکم درمیاد. الآن هم چشمام اشک آلوده. و چ؟ کاملا فراموش کرده یا شاید. اهمیت نمیده که من اینجام. از وضعیت کنونی متنفرم. در بلاتکلیف ترین حالت زندگی خودمم. حتی تکلیف اون پروژه معلق هم مشخص نشد. گرسنه اشک آلود و پر درد. نه دوست دارم صبح شه نه میتونم بخوابم.
امیدوارم فردا اصلا این شکلی نباشه
خدایا اینبار نگاهمون کن