نمیدونم حالم چطوره. حس هام حسابی قاطین. یه لحظه از همه چیز راضیم و لحظه بعد دلم میخواد بزنم زیر همه چی. حوصله تقلا و تلاش برای هیچی ندارم. دلم میخواد دلکش بخونه و من رنگ بزنم رو کاغذ. دلم میخواد یه ژیان قدیمی برمیداشتم میرفتم مدتها تو یه جنگل زندگی میکردم که از قطع شدن درختاش جلوگیری کنم... دلم میخواد هرکاری انجام بدم جز کار لعنتی ای که الآن باید انجام بدم. یا نویسنده ای باشم که مدام در حال سفره. اما من یه کارمندم که هنوز توانایی های لازم رو هم کسب نکرده. امروز حوصله چ رو هم ندارم. بدم میاد وقتی پیششم متوجه من نباشه و درگیر کار و گوشی و هر چیز دیگه باشه. دلم میخواد برگردم به سبک زندگی قبلیم. کلافه ام. سازگاری بیش از حد داره من و محو میکنه. الفی که انقد ازش بیزارم مقصر 100 درصدی نبود. من یادگرفته بودم بی دردسر باشم که مردم ازم متنفر نشن. بین جنگ و جدل و بی پولی های خانواده ام من همیشه زیادی بی دردسر بودم. نه چیزی میخواستم نه چیزی بود که نخوام. چقدر مظلوم بودم. حالا هم الگو همونه. قد علم کردم ولی همون دختربچه ایم که تا کوچکترین چیزی پیش میاد کز میکنه و خودشو جمع میکنه مبادا تو دست و پا باشه...
توسط Bluepetus
| پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ | 11:34
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
- بهمن ۱۴۰۴
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- مهر ۱۴۰۴
- شهریور ۱۴۰۴
- مرداد ۱۴۰۴
- تیر ۱۴۰۴
- خرداد ۱۴۰۴
- اردیبهشت ۱۴۰۴
- فروردین ۱۴۰۴
- اسفند ۱۴۰۳
- بهمن ۱۴۰۳
- دی ۱۴۰۳
- آذر ۱۴۰۳
- آبان ۱۴۰۳
- مهر ۱۴۰۳
- شهریور ۱۴۰۳
- مرداد ۱۴۰۳
- تیر ۱۴۰۳
- خرداد ۱۴۰۳
- اردیبهشت ۱۴۰۳
- فروردین ۱۴۰۳
- اسفند ۱۴۰۲
- بهمن ۱۴۰۲
- دی ۱۴۰۲
- آذر ۱۴۰۲
- آبان ۱۴۰۲
- مهر ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- مرداد ۱۴۰۲
- تیر ۱۴۰۲
- خرداد ۱۴۰۲
- اردیبهشت ۱۴۰۲
- فروردین ۱۴۰۲
- اسفند ۱۴۰۱
- آرشيو