قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

به بحران نخور، که دستاویزی نداری

توسط Bluepetus | شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ | 0:44

عجیب درک نشدم امروز. حالم خیلی بده. دو سه ساعته گریه میکنم که قلبم اروم بگیره که اثر نداره. چشمام فکم، پیشونیم، همه درد گرفته. از همه بیشتر دلم. شغلم برای من خیلی خیلی مهمه. چیزی بود که باعث شد اضطراب و فریز من تو خونه به حداقل برسه. باعث رشد شد. تا قبل اینکه برم سرکار پول کافی برا تراپی رفتن نداشتم. تیپ و استایلم و نمیتونستم بروز نگه دارم، تفریحاتم... استقلالم... شغلم برا من یه نقطه اتکا شده بود. هرچی شد، من جنگیدم، با سنگ اندازی و رقابت های ناسالم، با خباثت ها، هول بازی های رییسم، حتی فرسودگی خودم.‌.. همه چی رو تاب آوردم. رسید به اینجا که الکی الکی همه چی داره به باد میره. امروز اضطرابم زیاد بود. یکم اذیت میکردم که هیجانم خالی شه، پدرم یه شوخی پرخاشگرانه کرد که تیمارستان جای خوبیه واست. صرفا برا اینکه صدای خنده امو کنترل کنه که به طبقه پایین نرسه! اصلا براش مهم نبود حرفش چه اثری رو من میذاره یا حال من همونموقع چطوره! مامانم هم به شوخی خندید و ادامه اش داد. من امشب خیلی داغون بودم. با یه غم واقعی دست و پنجه نرم میکردم و تنهای تنها بودم. مامان انگار از دست من راحت شده باشه، سریع موعد خوابید و حتی نخواست بدونه حالم چطوره. قطعا میدونست بده. بابا هم که... اگه براش مهم بود بدترش نمیکرد...

دلم خیلی شکسته. خیلی تنهاس. درست وقتی که نیاز به حامی دارم، باید مواظب باشم از خانواده خودم هم نخورم!

چ اومد. فکر کردم شاید دستاویزی برا دل زخمیم باشه. گفت باید یادبگیری با شرایط کنار بیای! بخندم یا شدیدتر گریه کنم؟ هرچی شد که من کنار اومدم! الان هم بحث کنار اومدن من نیس، امنیت شغلی صفره. دوسال اونجا کار میکردم ازم مدارک نگرفته بودن به این امید که جا بزنم! چ هم دستاویزم نشد.

درد من انگار ناپدیده. انقدر ناپدید که گاهی شک میکنم به خودم و شروع میکنم به هجمه وارد کردن. همین چن وقت پیش یه روانشناس من و دیدو گفت اضطرابت خیلی بالاس، از اونایی هستی که پدر خودشونو درمیارن. اگه اینونشنیده بودم با آدم‌های بی رحم اطرافم هم عقیده میشدم و بدون مقاومت خودم و سرزنش میکردم. مثل چ به خودم میگفتم سازگار نیستی نمیتونی نه تو کار دووم بیاری نه زندگی... یا گیر میدادم به خودم که چرا نمیتونم اندازه سه نفر کار کنم... یا عقیده مامانم که چقدر بی عرضه ام که حریف همکار زیرآب زنم نشدم... که داره پوزیشن شغلی که برا من درنظر گرفته شده بود و میگیره... یا... میسوزه دلم برا خودم. دلم میخواد از همه ببرم. من کسیم که زیادی دلسوزه. نکه همیشه انتخابم باشه، انگار تو ذاتمه. من دلسوزی و همدلی احمقانه داشتم در حالی که اونها از هر فرصتی برا زمین زدنم استفاده میکردن. کم سنگ صبور مامانم بودم؟ از خوابش هم نمیگذره واسم. نگران بودم شب یلدا بدون من دلش نگیره. جا داره به حماقت خودم ساعت ها بخندم. باید یه دستاویز می داشتم. نباید انقد خالی میبودم. چ اگه عادت داره به موعظه جای همدلی چطور میتونه تو روزای سختم کمکم کنه؟ من عقلم کم نیس. مدیریت بحرانمم بد نیس. من تشنه تایید احساساتمم. نمیدونم این شک همیشگی به خودم از کجا میاد. فقط نیاز دارم کسی ببینتم. همین. فقط ببینه من با چی سروکله میزنم و شدتش چطوره...

چشمام فردا از گردو هم بزرگتر میشه...

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .