کل روز نسخ لحظه ای بودم که بدون دغدغه سرم و بذارم رو بالش، حتی بدنم هم کوفته بود... حالا خیلی شنگول و هیجان زده نشستم کلیپ های آهنگ و رقص نگاه میکنم. هرچی میگذره خواب بیشتر از چشمم دور میشه. فردا روز شلوغی دارم. خب ذوق داره، نداره؟ من واقعا خوشحالم. بالاخره روزهایی و دارم زندگی میکنم که خوشحالی هام به ناراحتی هام میچربه. من آزادم، مستقلم، تو رابطه عاشقانهام، سالمم، شاغلم، خوشکلم... چرا خوشحال نباشم؟ مثلا قدری هیکلم بهم خورده، کمی با پدرم بحثم شد سر موضوع غیرمهم، حقوقم کافی نیس و چ هنوز آنچنان ازم حمایت نمیکنه و من هم هنوز نتونستم خواسته هامو بهش بگم... حالا دیگه غصه و دغدغه هام کوچیکتر شدن از خوشحالی هام. بعد از تموم شدن رابطه ام با الف، تونستم بعد از مدتها متوجه طبیعت و فصل ها بشم. من امشب ماه و دیدم که نارنجی بود. نور خورشید و دیدم که از برگ ها عبور کرده بود. من میتونم خوشکل باشم. دیگه کسی نیس که شادی و روابط اجتماعی و استقلالم واسش تهدید باشه. نبودن الف هر روزش جشنه. و بودن چ این روزها رو قشنگ تر هم میکنه. نمیدونم چرا امشب بدخواب شدم. نمیدونم دغدغه اصلیم و دلیل پشت این بیداری چیه. فقط دلم میخواد ذوق کنم از همه چیز. حتی ساعتی که امروز دیدم و گرون بود و نخواستم پول بدم واسش. حتی داشتن پدری که بتونم گاهی باهاش بحث کنم، مادری که فکر هدیه واسش باشم.
خدای من چقدر خوشحالم زنده ام. میدونم همه چیز خوب نیس. میدونم خوشبختی تک نفره نیس. وسط هر دردی که هممون داریم باید زندگی کنیم. ذات زندگی همینه. درست میشه همه چیز همونطور که خیلی چیزا درست شده تا الان. میخوام بگم بیاید رقص یاد بگیریم برا روزی که قراره جشن بگیریم، میترسم جوگیر و عجیب بنظر بیام. بهرحال چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند.