درست وقتی از ب ناامید شده بودم، بهم پیام داد. یک ساعت بعد تصمیم گرفتم بدون ذره ای امید بهش جواب بدم. خیلی معمولی. و سریع جواب داد و یک ساعت و نیم شد که باهم حرف زدیم. داره خونه میخره. یجورایی نخ داد که برم خونش. اینبار گارد نگرفتم. تصمیم دارم یکم بازی کنم باهاش. دید با خونه مخالفت نکردم بحث و برد جلو تا رسید به شوگر ددی و مامی و یکم مسائل ج.سی شد. اولین بار بود تو این چن سال که صحبتمون به این سمت میرفت. یجورایی میتونم حدس بزنم ایشون هم وان نایتی دیگهای هستن. البته حدس لازم نیس تقریبا بدیهیه. اما میخوام مثل ث و چ اونو هم گیر بندازم. نمیذارم ساده ازم رد شه. و به هیچ عنوان نمیذارم به هدفش برسه.
حقیقتا الآن هیجان زدهام. مدتهاست منتظر پیامش بودم. حتی خیلی وقتها منتظر استوریش بودم. امشب باهام حرف زد، درست مثل خیلی وقت پیش. گرم و در دسترس و با حوصله. حتی گفت که بخاطر مریضی مادرش حالش خوب نیس. یکی از حدسام اینه که از پارتنرش جدا شده و یاد من افتاده. بهرحال الآن خیلی هیجان زدهام و خوشحالم بابت این هیجان. از طرفی چ خیلی آقا جنتلمن امن و عمیق بود. نباید فکر کنم ب آدم خاصیه. تصویر چ باید جلو چشمم باشه که یهو گول بازیهای ب رو نخورم. یادم بمونه من پذیرفته شدم و مورد عشق قرار گرفتم بدون اینکه خودمو تغییری بدم یا تو زحمتی بیوفتم. یادم بیوفته چ من رو چطور با آدمهای اطرافش آشنا میکرد، با زخمهاش، یا حتی با ثروتش. اون میفهمید من چه آدم امن و مهربونیم بهم اعتماد داشت و جز احترام و محبت ازش چیزی ندیدم. اینها تو ذهنم این رو ثبت میکنن که ارزشش رو دارم. من قابل دوست داشتن و حتی قابل عشق ورزیدنم. پس بای که یهو یاد من افتاده، بعد از مدتها نادیده گرفتن، حتی از صفر هم نمیتونه شروع کنه. باید خودشو از منفی بکشه بالا. اعتمادمو جلب کنه، محبت عمق امنیت احترام و عشق ببینم ازش. و تازه اونقدر آدم کاملی هم نیس. یادم نره که اون فقط یه کیس تمرینیه. بازیای خودمو جدی نگیرم و الکی بهش دل نبندم. بهش زود امیدوار نشم. و همیشه اولویتم خودم، مرزهام، نیاز هام و احساساتم باشه.
خب من برا نزدیک شدن ب آمادهام🙂