دختر خوبی بودم، نیازهامو نادیده میگرفتم، تو خودم جمع میشدم و کم دردسرترین حالت ممکن برای بقا تلاش میکردم. اونقدر جو خونه ملتهب و ناپایدار بود که حتی بیخود و بی جهت هم گاهی احساس گناه داشتم. گناه از وجود خودم یا سوءاستفاده بقیه یا...
بهرحال من عادت دارم نیازی نداشته باشم و اغلب خشمگین باشم که چرا کسی متوجهم نشد. این چرخه در حال شکستنه. آخرین ضربه این خوب بودن، تو رابطه با الف باعث آزارم شد. وقتی که من حسابی کم دردسر، پذیرنده، امن و باعشق بودم، و نیازهایی که حتی خودمم نتونسته بودم بپذیرمشون روی زمین رها شدن. من واسه الف دختر خوبی بودم، اونقدر خوب که حتی وقتی من و نمیخواست هم گذشتن ازم واسش آسون نبود. اما اون موندنی نبود، اخرش رابزمون محکوم به شکست بود. خوب بودنم اونجا بود که نشونم داد چقدر برای خودم بدم. هیچکس نیس که بیشتر از خودش کسی و دوست داشته باشه که هم باشه یه دوست داشتن سالم نیس. هیچکس قرار نبود مراقبم باشه، هبچکس فرار نبود ببینتم و هیچکس نبود بهم عشق بورزه، بیشتر از خودم! هیچکس نمیتونست و من چقدر خشمگین بودم که چرا در قبال بخشیدنهام چیزی عایدم نمیشه. معامله غلط بود!
دارم ذره ذره خوب بودنم و میشکنم. همون دیت های آبکی، اینکه با ث چندین بار بیرون رفتم... تا اخری هم بیرون رفتنم با چ، وقتی قرار بود عصر زودتر خونه برم اما با چ و دوست و دوست دختر دوستش از شهر خارج شدم.
هیچ مدالی هیچ جایی منتظرم نیس، فقط باید مدیون خودم نباشم. برای چ هم نباید دخترخوبی باشم. مطیع و مهربون! اصلا! دیگه مطیع هیچکس نمیشم.