خیال الف باد تندی بود که چن قطره از گوشه چشمم دزدید و بعد یهو همه جا دوباره آروم گرفت. قلبم کسی و میخواد که قدرشو بدونه. فرصت هایی که به الف داده بودم، همراهی، حمایت و تلاشم واسش بی فایده بود. الف تا ابد تو سطل زباله زندگیم میمونه.
عاشق نبودن، معشوق نبودن، حس معلق بودن داره. یعنی نه به کسی متعلقی و نه کسی بهت تعلق داره. گاهی این حس و دوس دارم و گاهی نه. معشوق ث شدم. البته که عشقی نداشت اما وانمود میکرد. دیشب قرار بود بهم هدیه بده و نداد. هدیه رو هم گره زد به باغ! از تجربه ای که الف داشتم فهمیدم که ث هم رویافروشه. انگار میدونن تا وقتی رویایی بتونن بفروشن میتونن آدم رو کنترل کنن. پس رویارو الکی نمیبازن. الف رویاهای دوری بهم میفروخت که تا زمانش برسه زمین صدتا چرخ خورده بود. آخر هم که میدیدم چیزی دستمو نگرفته، صبوری میکردم و خودمو قانع میکردم که تو این مدت برنامه هاش عوض شدن. ث رویایی میفروشه که قبل از اینکه من دستم بهش برسه، خود ث به هدفش برسه! من دیگه رویا نمیخرم. پس ث دیگه تمومه. کنار ث نسبتا خوش میگذره بهم اما چشم چرونه و این یعنی آینده خاصی باهاش نخواهم داشت. دیشب میگفت مهربون شده بودم. مثل اینکه تو اوج باید باهاش خداحافظی کنم. درست وقتی که فکر میکرد همه چی عالیه و همه چی تحت کنترلشه. هیچوقت دوس نداشتم آدما رو غافلگیر کنم اما وقتی اونا منو درنظر نگیرن، نیاز نیست منم ملاحظشونو کنم. ترحم تا ابد کافیه. شکستن خودم به قیمت دلسوزی برا ینفر، دردش بیشتر از شکسته شدن عادی هست. من فرشته نیستم که کسی و نجات بدم یا مونس قلب تنهای کسی شم. یه قلب دارم که مواظبم دست آدم بی لیاقت نیوفته دیگه.
امروز هم یه دیت میخوام برم. با آخرین نفر از اون ۵ نفری که جلو اومده بودن. دیت اوله. زیاد حس خوبی به این پسر ندارم چون از نظرم بی جنبس. قرار بود پیش فرض نداشته باشم اما دیت رفتن با آدم غریبه ترسناکه برا همین آدم به پیش فرض هاش چنگ میندازه که از خودش مراقبت کنه.
اگه با هر کس همونطور رفتار میکردم که دلم میخواست، هبچکدوم به دیت نمیرسید. چون همشون رو مخم بودن.